تبليغاتX
..:: آرام ولی ساکت ::..

..:: آرام ولی ساکت ::..

..:: تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن ::..
java script by:HGS.BLOGFA.COM

 

امشب ز حال زار خودم گريه ام گرفت

از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

 وقتي که پرده پرده دلم را نواختم

 از ناله گيتار خودم گريه ام گرفت

 پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني

اما من از بهار خودم گريه ام گرفت

همچون شهاب سوخته ، آن سوي کهکشان

در حلقه مدار خودم گريه ام گرفت

 يک تکه آفتاب برايم بياوريد

 از آسمان تار خودم  گريه ام گرفت

 

+نوشته شده در ساعت18توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

و حدس ميزنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني

 

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

ولي براي رفتنت عجيب شتاب ميكني

 

من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب ميكني

 

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني

 

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

 

و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب ميكني

+نوشته شده در ساعت20توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

ژرالدين دخترم:

 

اينجا شب است٬ يک شب نوئل.در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو ....

 

بقیه نامه در قسمت ادامه مطلب

  

پي نوشت: سلام دوستاي خوبم....به خاطر زياد بودن درسهام و همينطور پشت سر هم بودن  امتحانام نميتونم به موقع به وبلاگاتون سر بزنم و جبران محبتاتونو كنم ...پس ببخشيد منو ..... و دعا كنيد امتحاناتم خوب بشه.... از  بعد ۱۲ تير در خدمتتونم در بست


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعت19توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

 

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟

 

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

 

سنگدل اين زودتر ميخواستي، حالا چرا؟

 

عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست

 

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

 

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

 

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار

 

اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند

 

در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا؟

 

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

 

راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟

+نوشته شده در ساعت10توسط ..:: نرگس ::.. | |

من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي

مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

ذكرها گفتي و بر گفته ي خود خنديدي

از همين نغمه ي تاريك ، مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر توعادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي

قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

جمع كن ، رشته ي ايمان دلم پاره شده ست

من كه تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي؟

 

 

شگفتا!
وقتي بود نمي ديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود
وقتي شنيدم که نخواند
چه غم انگيز است وقتي
چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد
مي نالد
و تو تشنه ي آتش باشي و نه آب
و وقتي چشمه خشکيد و از آسمان آتش باريد
و از زمين آتش روئيد
 تو تشنه ي آب گردي و نه آتش
و بعد عمري گداختن
از غم نبودن کسي که
تا بود از غم نبودن تو مي گداخت
 
(دکتر علي شريعتي)

 

+نوشته شده در ساعت18توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

ثانيه هارو نشمار واسه كسي كه رفته

خوب ميدونم عزيزم، دوريش واست چه سخته

 

اما كسي كه رفته، برگشتنش تو خوابه

بايد كه باورت شه، آرزوهات سرابه

 

كجا ميخواي بري و دنبال اون بگردي

چرا تورو نخواستش ؟ تو كه بدي نكردي‌؟

 

ارزش اون چشاتو با گريه پائين نيار

حروم نكن روزاتو با حسرت و انتظار

 

خودش كه نيست خيالش پس چرا زنده باشه

اون كه پي بهونه ست بهتره بره جدا شه

 

رفت تورو تنها گذاشت خواست غمتو ببينه

تو هم دعا كن براش به روز تو بشينه

 

سهم تو نبوده، به پاي اون بسوزي

اميد نداشته باشي كه برگرده يه روزي !

 

نفرين نكن بدون كه خدا هواتو داره

يه روز تو سرنوشتش درد، تو دلش ميذاره

 

پ.ن : به هر وبلاگي سر ميزنم با عاشقاي تنها و دل شكسته روبرو ميشم....اين شعر شهاب مقدم رو به همه عزيزاي دل شكسته تقديم ميكنم ....

+نوشته شده در ساعت20توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

امروز ازت متنفرم...به اندازهء ديروز..شايدم يه كمي بيشتر !!

 

به فکر تنهاییم نباش از پس این بغض بر میام

دووم میارم نازنین نگاه نکن به گریه هام

دینی به قلبم نداری اسوده باشه خاطرت

نفرین نمی کنم تو رو هیچ سهمی از تو نمی خوام

دلسوزی منو نخوا دروغی دلتنگی نکن

بی تو زمین نمیخورم تکیه میدم به روی پام

از فکر من بیرون بیا من دیگه خیلی کهنه ام

بزار که از ذهنت برن تمامی خاطره هام

نگو دلت پیش منه باور نمی کنم دیگه

چون دیگه یخ کرده دلم اخر رسیده قصه هام

جدایی هم حقیقته انگار کاریش نمی شه کرد

دوباره نقطه سر خط باز منمو تنهایی هام

 

 

خدا جون چند تا سوال تو ذهنمه . مي شه بپرسم ؟؟؟؟ چرا انسان فراموش كاره ؟ چرا گناه شيرينه ؟ چرا دل منو نازك آفريدي ؟ حقيقت چرا اينقدر تلخه ؟ عمر خوشي چرا كوتاهه؟ صبر آدما چرا زود تموم مي شه ؟ چرا سكوت سنگينه ؟ تنهايي چرا سرده ؟ چرا عشق غمگينه ؟

 

پ .ن : اين متن بالا يه PM‌بود كه به دستم رسيد ... گفتم جالبه ...اگه دوست داشتين جواب سوالا رو بگين !

 

پ.ن : از همه دوستاي گلم كه نظر ميدن ممنون...لطف دارين زياد...اميدوارم بتونم محبت تك تكتونو جبران كنم....توي دنياي واقعي دوستان زيادي ندارم ولي خوشحالم توي دنياي مجازي دوستاني مثل شما دارم .....راستي بچه ها بين دعاهاتون من رو هم دعا كنيد... التماس دعا دارم زياد....مرسي....

 

+نوشته شده در ساعت22توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

 

كهنه فروش قلب شكسته ميخري ؟؟‌

 

ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب

اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب . . .

 

+نوشته شده در ساعت19توسط ..:: نرگس ::.. | |

 

چه فرق می کند من که باشم و چه بخواهم و چه بنویسم ..

 

چه فرق می کند تو که باشی و چه بخواهی و چه جوابم بدهی ...

 

من می نویسم که گریه نکنم ...

 

تو می خوانی که بخندی ...

 

ديگه بسمه شكستن

+نوشته شده در ساعت19توسط ..:: نرگس ::.. | |

     

عزيزمي....(اين عكس رو ميگم )

 

 

      نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد ,نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش

      ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای

      - سلام کوچولو ,

      سرشو برگردوند و لبخند زد

      - سلام ,

      چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید

      - خوبی ؟

      سرشو بالا و پایین کرد

      - اوهوممم

      - تنها اومدی پارک ؟

      دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد

      - نههه ... اوناشن .. دوستام ...

      با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر

      سوار تاب شده بودن و بازی میکردن،خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب

      نگاش

      کردم

      - پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .

      سرشو به چپ و راست تکون داد

      - نه , من ازونا بزرگترم

      ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با

      چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :

      - شما نمی رین بازی ؟

      اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد

      - من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست

      کوچیکشو

      گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد

      - نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,خیلی ...

      نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده

      بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم

      - دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,

      دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,

      - ناراحتتون کردم ؟

      آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

      - نه ... اصلا , صداشون کن

      از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :

      - بچه ها .. بیان

      بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و

      از روی تاب پریدن پایین

      - راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟

      برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :

      - من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...

      گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه

      رسیدن

      - سلام .. سلام

      جوابشونو دادم :- سلام

      پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند

      خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :

      - این آقا دوستته آهو جون ؟

      آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :

      - این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده ,توی یه تصادف رانندگی ,

      اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,

      باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )

      نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم

      و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود

      آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود

      - باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...با

      دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه ,یه چیزی

      شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم

      فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم

      :

      - و تو ..؟

      آهو لبخند زد ,

      - من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو

      انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز

      اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و

      از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و

      برد .

      نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه

      تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !

      نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو

      جون ؟

      - ما باید بریم .

      به خودم اومدم ,

      - کجا ؟

      مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :

      - اون جا

      آهو خندید و گفت :

      - ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه

      ,تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن

      - اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر

      اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده

      بود بپرسم :

      - خدا ..خدا چه شکلیه ؟

      و باز هر سه تا خندیدند آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع

      کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو

      شروع به رقصیدن

      کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشماموپوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو

      تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت

      خدایی که با بچه ها بازی می کنه

      صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد

      بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم

      ***

      چشمامو که باز کردم شب شده بود دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود

      و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی

      تونستم چیزایی که دیده بودم

      باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود

      افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از

      بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :

      - تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

      

"برگرفته از وبلاگ دوست عزیزمBadBoy (از كلوب) "

 

+نوشته شده در ساعت19توسط ..:: نرگس ::.. | |