تبليغاتX
..:: آرام ولی ساکت ::..

..:: آرام ولی ساکت ::..

..:: تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن ::..


اي قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضاي چشمانت...
گسترده تر از فضاي آزادي...
تو زيباتري از همه ي کتاب ها که نوشته ام
از همه ي کتاب ها که به نوشتن شان مي انديشم...
و از اشعاري که آمده اند...
و اشعاري که خواهند آمد...

نمي توانم زيست بي تنفس هوايي که تو تنفس مي کني.
و خواندن کتاب هايي که تو مي خواني...
و سفارش قهوه اي که تو سفارش مي دهي...
و شنيدن آهنگي که تو دوست داري...
و دوست داشتن گل هايي که تو مي خري...
نمي توانم... از سرگرمي هاي تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق يعني همه چيز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلينکس!

عشق يعني مرا جغرافيا درکار نباشد
يعني ترا تاريخ درکار نباشد...
يعني تو با صداي من سخن گويي...
با چشمان من ببيني...
و جهان را با انگشتان من کشف کني...


پيش از تو
زني استثنائي را مي جستم
که مرا به عصر روشنگري ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم... آئينم به تمامت خويش رسيد
و دانشم به کمال دست يافت!
مرا ياراي آن نيست که بي طرف بمانم
نه دربرابر زني که شيفته ام مي کند
نه در برابر شعري که حيرتزده ام مي کند
نه در برابر عطري که به لرزه ام مي افکند...
بي طرفي هرگز وجود ندارد
بين پرنده... و دانه ي گندم!

نمي توانم با تو بيش از پنج دقيقه بنشينم...
و ترکيب خونم دگرگون نشود...
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه هاي تختخواب از جاي خويش پرنکشند...
و توازن کره ي زمين به اختلال نيفتد...

 شعر را با تو قسمت مي کنم.
همان سان که روزنامه ي بامدادي را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ي کرواسان را.
کلام را با تو دو نيم مي کنم...
بوسه را دو نيم مي کنم...
و عمر را دو نيم مي کنم...
و در شب هاي شعرم احساس مي کنم
که آوايم از ميان لبان تو بيرون مي آيد...

پس از آنکه دوستت داشتم... تازه دريافتم
که اندام زن چقدر با اندام شعر همانند است...
و چگونه زير و بم هاي کمر و ميان...

با زير و بم هاي شعر جور در مي آيند
و چگونه آنچه با زبان درپيوند است... و آنچه با زن... با هم يکي مي شوند
و چگونه سياهي مرکب... در سياهي چشم سرازير مي شود.


ما به گونه اي حيرتزا به هم ماننده ايم...
و تا سرحد محو شدن در يکديگر فرو مي رويم...
انديشه ها مان و بيانمان
سليقه هامان و دانسته هامان
و امور جزئي مان در يکديگر فرو مي روند
تا آنجا که من نمي دانم کي ام؟...
و تو نمي داني که هستي؟...


تويي که روي برگه ي سفيد دراز مي کشي...
و روي کتاب هايم مي خوابي...
و يادداشت هايم و دفترهايم را مرتب مي کني
و حروفم را پهلوي هم مي چيني
و خطاهايم را درست مي کني...
پس چطور به مردم بگويم که من شاعرم...
حال آنکه تويي که مي نويسي؟

 عشق يعني اينکه مردم مرا با تو عوضي بگيرند
وقتي به تو تلفن مي زنند... من پاسخ دهم...
و آنگاه که دوستان مرا به شام دعوت کنند... تو بروي...
و آنگاه که شعر عاشقانه ي جديدي از من بخوانند...
ترا سپاس گويند

 

+ نوشته شده در ساعت 1 توسط ..:: نرگس ::.. |


آغازی دوباره :
بیست و هشتمین روز از دومین ماه چهارمین فصل سال

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


دقیقا 9 صبح امروز
وارد سن 23 سالگی میشم
پیر شدن هم جشن گرفتن داره ؟! آیا ؟!

+ نوشته شده در ساعت 23 توسط ..:: نرگس ::..


تیشه و کلنگ را برداشته ام

تو فقط بگو ... کدام کوه ؟! 


http://sardtarazsard.persiangig.com/169060_129639600435000_109488102450150_186597_828203_n.jpg

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط ..:: نرگس ::.. |


http://tehranpic.net/images/byaukps2kkvf7uq3ja32.jpg
روزی بود ، روزگاری بود
تو بیابون خدا
نخودی از نخودا
خونه داشت و زندگی
همه چی ، هر چی بگی !
همه چی ، از همه جور :
روی رَف تنگِ بلور
اینورِ رَف گلاب پاش
اونورِ رَف گلاب پاش 
تِرمه و سوزنی داشت
پارچه ی پیرهنی داشت .
 
نخودی نگو ، بلا بود
خوشگلِ خوشگلا بود
امّا فقط یه غم داشت
یه چیز تو دنیا کم داشت :
همدل و همزبون نداشت
جفت هم آشیون نداشت
نخودی تو اون دَرندَشت
تنهای تنها می گشت
هر صبحِ زود پا می شد
راهیِ صحرا می شد
اینور و اونور می گشت
قدم زنون بر می گشت
می گفت : « چرا ، خدا جون
 تو این بَرّ و بیابون
تنهایِ تنها موندم
از زندگی وا موندم ؟ »
یه صبح زود که پا شد
چِشاش دوباره وا شد
اینورِ شو نیگا کرد
اونورِشو نیگا کرد
اومد کنارِ پنجره
دیدش که پشت پنجره
از همیشه م  خالی تره !
نخودی غمش گرفت
...
ادامه در اين لينك: نخودي !
پ.ن: بخونيدش چيزي از دست نميديد !
باور كن !

+ نوشته شده در ساعت 18 توسط ..:: نرگس ::.. |



بيست و هشتمين روز از دومين ماه ِ  چهارمين فصل سال نيز گذشت ...

http://static1.glowtxt.com/data1/a/a/8/aa802de366d51c5da8e82a929988faec5bddb6c4da39a3ee5e6b4b0d3255bfef95601890afd80709da39a3ee5e6b4b0d3255bfef95601890afd807092914ea6a5c717c8a4cd5e108fedd9ce5.gif

+ نوشته شده در ساعت 18 توسط ..:: نرگس ::.. |


 


من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 
و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...

 


بالاخره روزیم رسید که باید این وبلاگ برای همیشه فراموش بشه ... ممنون از همه دوستانی که توی این چندسال من رو از یاد نبردند ...امیدوارم لحظات خوبی رو توی این وبلاگ سپری کرده باشید ...

خداحافظتون برای همیشه

 

+ نوشته شده در ساعت 18 توسط ..:: نرگس ::.. |


 

 

برگ زیبای درختی زوزه می زد در باد
در نهایت سکوت هق هقش را سر داد
هق هقش اشک نبود ..باران بود
وای این برگ چرا نالان بود؟؟؟
آرام از بالا به زمین می پیوست
چون به پایین آمد چشم هایش را بست
روزگارانی پیش..همچو یک کودک ناز
بر درختی روئید
حال اما مادر بر زمینش کوبید
کاش از آن لحظه که به دنیا آمد
فکر حالا می کرد
کوچ ...از بالا به پایین باید
فکر می کرد هرگز
نیست برگی پایان
یا تمام لحظه ها
این چنین در گذران
فکر می کرد که در وسعت هوهوی درخت
او همیشگی تر است
حال بر روی زمین
دفترش را می بست
عمر ما مثل بهاری شدن و پاییزاست
مثل یک برگ درخت عمر ما ناچیز است
از عبورش آگاه
باز اما مغرور
ودر این کوچ زمان
هم من و هم تو و هم رنگین کمان
همچو این برگ درخت
می رویم از نظر این و از آن...


 

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط ..:: نرگس ::.. |



باورش مشکل است ،

مي دانم !

ولي باور کن که در قرن ِ بيستم هنوز ،

نسل مورچه ها زنده مانده بودند !

به همين خاطر به خودم گفتم ،

جاي زيست شناسان خالي ،

با آن عينک هاي بزرگ ِ مسخره شان

که به چشم تمساح ها مي ماند !

آنان تلاش مي کنند تا در صداي شاخک ِ جانوران ِ کوچک ،

رازهاي بزرگ کشف کنند !

صداي شب به نظرم مشکوک مي آيد !

گوش کن !

مي شود هر صداي شبانه اي را گذاشت ...!

مثلن صداي جيرجيرک !

بگو بدانم ، تو شاعر جواني را نمي شناسي تا بنشيند

و براي جيرجيرکي شعر بگويد ،

که در آن دل ِ کوچکش را

ميان ِ دو درياي بي درخت گم کرده باشد ؟

تصور کن !

حالا نويسنده يي جوان نشسته است

و بدون توجه به دل ِ کوچک جيرجيرک ها ،

با مرکب ِ سرخ ،

داستان رنگ ها و خوشه ها را بازنويسي مي کند !

درست در فاصله ي چرخاندن چشم هاي جستجوگرش ،

مورچه ي کوچکي ، در حالي که دست هايش را به هم مي سايد ،

به دوات خيره گشته است !

اگر مورچه در دوات بي اُفتد ؟

نويسنده جوان که سرما خورده است

و داستان رنگها و خوشه ها را بازنويسي مي کند ،

او را بيرون کشيده

و از سر بي حوصله گي يا کنجکاوي و يا شيطنت ،

بر صفحه ي سفيد دفتر رهايش مي کند !

تصور کن !

مورچه ، در آن حالت بر صفحه ي سرد و سفيد ،

ــ مايوس و متعجب ــ خط سرخي از شرمندگي ....

سرعت .... يا نجات مي کشد !

بيا اسم اين خط نامتعادل را بگذاريم : عشق !

خنده دار است !

اما ... !

صداي کوبيدن تخته مي شنوم !

گوش کن !

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط ..:: نرگس ::.. |



مقصر نبودي
عاشقي ياد گرفتني نيست
هيچ مادري گريه را به کودکش ياد نمي دهد
عاشق که بودي
دستِ کم
تَشَري که با نگاهت مي زدي
دل آدم را پاره نمي کرد
مهم نيست
من که براي معامله نيامده ام
اصل مهم اين است
که
هنوز تمام راه ها به تو ختم مي شوند
وتو در جيب هايت تکه هايي از بهشت را پنهان کرده اي
نوشتن

فقط بهانه اي است که با تو باشم
اگر چه

اين واژه هاي نخ نما قابل تو را ندارند...

 

+ نوشته شده در ساعت 19 توسط ..:: نرگس ::.. |


 

اشكاتو پاك كن كه ميخوام سر به تن غم نباشه

الهي سايه چشات از سر من كم نباشه

ببين كه پاي گريه هام ثانيه ها دق ميكنن

صداي گريه هات ميخوام تو خاطراتم نباشه

وقتي تو گريه ميكني ترانه هام دلواپسه

اشكاتو پاك كن و ببين چشماي من چه بي كسه

سكوت كهنه ي لبات قلبمو اتيش ميزنه

داري ديوونم ميكني تورو خدا ديگه بسه

 

+ نوشته شده در ساعت 20 توسط ..:: نرگس ::.. |


java script by:HGS.BLOGFA.COM java script by:HGS.BLOGFA.COM